IC

درک بعضی چيزها برام خيلی مشکله....تو اين مملکت تو مريلند يه مسجدی هست ، Islamic Center ،  که از طرف جمهوری اسلاميه که البته گذر ما به خاطر کار زياد و راه دور زياد بهش نمی افته.... همه جور ايرونی از هر شهری و تیپ و قشری توش پيدا می شه...يکسری که اصلا جمهوری اسلامی رو قبول ندارن...يه سری که طرفدار سفت و سخت آقا هستن....يه عده که براشون اصلا مهم نيست فقط می يان که بگن ما مسجد برو هستيم....يک سری زيادی هم ميان که امر خير انجام بدن (فکر می کنم که ديگه خاجه حافظ شيرازی فقط ندونه که مسجد يه بنگاه ازدواجه).....تنها وجه مشترک اين جماعت اينکه همشون ادعاشون می شه که خيلی وقته آمريکا هستند،‌ وضشون توپه و فارسی رو با لهجه حرف می زنند که مثلا ما فارسی يادمون رفته......خلاصه اينکه دنيای خاصيه...وقتی می ری ...از دم در ، تو پارکينگ، حس غربت از يادت می ره...حس می کنی تو مملکتی...دخترها که بيرون وايسادن....با تیپهای ايرونی...مانتو ها و روسری های مد روز تهرون و آرايشی که فقط تو تهرون می بينی.....پسرها که ...بله ديگه.....نمی تونن همينطور نگاه کنن بايد حتما يه متلکی بگن ديگه....اين اولين مسئله است که برام قابل درک نيست....فکر می کنم که بابا شما ديگه اومدين آمريکا،‌ اين کارها چی؟...تو اين مملکت هر کاری بخواين که می تونين بکنين.....هر جور آزادی بخواين هست...کميته هم تو خيابون نيست که جلوتونو بگيره....واسه چی اين کارها رو تو مسجد می کنيد!

بعد وارد مسجد می شی....می رم وضو بگيرم که حالا که اومديم مسجد نمازی بخونيم...مامان بزرگمون ۲۰ ساله اينجاست و خيلی به اين مسجد اعتقاد داره ...می گه خيلی حاجت می ده.....تو دستشويی....روسريمو در می يارم...که ۳ تا دختر با خنده وارد می شن...يه ريز حرف می زنند....از پسرهای دم در...آرايش همديگه و....بعد هم تا مطمئن نشدن به اندازه کافی خوشگلن بيرون نمی رن....

مرکز بزرگيه.....تو سالن اصلی می رم....هنوز نشسته يکی از دوستان زنگ می زنه و مجبور می شم برم بيرون...وقتی بر می گردم....سخنرانی حاج آقا تموم شده....می گن بفرمائيد شام....شام تو سالن ديگس....صبر می کنم همه برن که يه وقت له نشيم.....همون موقع صدای دو تا دختر رو می شنوم....< داری می ری ايرون! >...<آره با شوهرم می رم > <چند وقته می ری >....<می ريم که بمونيم >< وای خاک بر سرم چرا > بعد يه خانم ديگه دخالت می کنه < خوشبحالت داری می ری....دست ما رو هم بگير >...يه نگاهی به دختره می کنم و می بينم از من بچه تر می زنه....فکر می کنم که آخه کی تو رو شوهر داده....مگه عهد هجره.....تو اين مملکت تو اين همه امکانات داری درس بخونی.....کار کنی .....واسه زندگيت تصميم بگيری .....اونوقت تو شوهر کردی....بابا هنری کردی والا....

توی اون سالن ديگه....مامان با خانمی مشغول حرف می شه و من می مونم تو کار اين خلق الله که ريختن سر ميز....از يکی می پرسم شام چی می دن....می گه...آبگوشت، يه خانم نذر داشته.....من می رم تو فکر که اينا که کلی ادعای خر پولی و کلاس بالايی می کنند آخه چطور .... يعنی چی!....بابا تو اين مملکت اين کارها چی ديگه....يه خانمی بالاخره داد می زنه...<خانمها صف ببندين>..... بابا کناری با دوستاش حرف می زنه....يه مدت کنار اونا وای می ايستم....می گه برو غذا بگير...می بينم راه نداره....من همش همين يه مانتو عربی که خانمی برام از کويت آورده رو بيشتر ندارم که حالا برم واسه يه ذره غدا آبگوشتی شه....بی خيال بابا....بر می گردم به همون سالن يه دعا می خونم بلکه فرجی بشه و نمره ها باز شاهکار از آب در نيان .... بلکه اين دانشگاه اجازه داد کلاس مسيحيتو ور ندارم.....شايد......خلاصه اينکه انقدر گرفتاری کوچيک و بزرگ هست که آبگوشته به چشم نياد.....

دفعه ديگه حتما دوربين رو می برم....واقعا حيفه....بايد ببينيد تا درک کنيد چی می گم....

عجيب جاييه.....مخصوصا محرم....شب قدر...عالميه....شايد اگه اين چيزها رو تو تهرون می ديدم واسم قابل درکتر بود تا اينجا....تو اين مملکت...اين کارها! ....به چشم من معقول نمی ياد...نمی دونم والا....گاهی فکر می کنم شايد اين کارها تو خون اين مردمه....

/ 4 نظر / 9 بازدید
jAlAl

خيلی باحال بود حيف که مصور نبود يه لحظه رفتيم مسجد اونور آبيا ؛)

meyb

مصور يعنی چی؟

narciss

mosavar yanii tasveer dar ya hamrah ba ax bood behtar bood...manzooreshoon in bood! ;)

mehdi alipour

ترک ادت موجب مرض است هرچی نباشه وقتی آدم ۲ جور فرهنگ مي بينه تاثير مي زاره هرچقدم کم باشه.همين