حيف پول...حيف همه شبهايی که تو اين استوديو گذشت....حيف آدمهايی که اومدن و رفتن...حيف همه سالی که اينجا سپری شد.....اگه قبلا مطمئن نبودم حالا ديگه می دونم که اينجا جای ما ديگه نيست....نه....بيرونم نکردند....خودم نمی خوام بمونم ..... نمی تونم ديگه....آره...استادها خوب...ولی ....بی خيال....

کسی تو اين مملکت دانشگاه خوب نمی شناسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟....خانم مهندس شديدا دنبال دانشگاه می گرده....يه جا که بهش تهمت نزنن....هر چی کوچيکی رو بزرگ نکنند....پولش مهم نيست...ديگه بيشتر از اينجا که نيست.....راهش هم.... چرا....نزديک باشه...نمی خوام خيلی دور شم.....

راستی شش روز ديگه تولد خانم مهندسه ولی احتمالا چيزی نخوانم نوشت....آخرين بار..پارسال که خيلی برای تولدم ذوق زدم و واسه خودم کيک خريدم سر از بيمارستان در آوردم ..... آپانديسم رو در آوردن....تا چند هفته نمی تونسم مثل آدم راه برم...هنوزم ردش هست....اينکه بی خيال تولد و سن و سال ما....تازه فهميدم چرا مامان بزرگ نمی گه کی به دنيا اومده و می گه ۱۸ سالشه...خوب چشمه ديگه.....همه که نمی تونن ببينن يکی داره بزرگ می شه!!!

/ 1 نظر / 7 بازدید
مهدی آیت.

سلام خانم معمار ... تولدتون مبارک ... شدیدا احساس همدردی میکنم ... جایی که دنبالشینو هرگز نمیتونید پیدا کنید ... من گشتم ... گفتند نگرد که نیست ... اونم در مورد این رشته ... خوندنشو سختیش یه چیزه ولی کنار اومدن با مسائل جانبیش یه چیز دیگست! ... دعاتون میکنم ... دعام کنید ... موفق باشید هرجا که هستید