کجا بودم و کجا هستم...

مدرک رو گرفتم و با کلی قرض فارالتحصیل شدم....شروع کردم به فکر کردن راجب اینکه برای چی درس خوندم....من قراره چی کار کنم که بقیه نکردن؟....سوال پشت سوال....انگار یکی از یه طبقه به یه طبقه دیگه هولم داده بود...هر چی فکر می کردم نمی فهمیدم که چطور به این طبقه اومدم و اصلا برای چی اومدم؟

دو ماهی رو گذاشتم و پایان نامه رو کتاب کردم و در کنارش هم portfolio رو درست کردم.....خودم رو قانع کردم که خوب زندگی همینه دیگه....باید کار کرد....لابد واسه همین اصلا درس خوندم!...باد هوا که نمی شه خور...کسی هم که دلش به حال ما نسوخته ...یکی بالاخره باید اون همه وام رو پس بده...شروع کرد به گشتن دنبال کار...به هر بقالی درخواست دادم...از شرکتهای کله گونده گرفته که فقط الکی اسم در کردن تا اون الکی ها....شاید ١٠٠ جا درخواست فرستادم....دریغ از یک ایمیل یا تلفن.....باز سوالها برگشتن....گیج می زدم...رفتم پیش روانشناس تا شاید کمکی بشه ..... حرف حرف حرف......بعد از مدتی تصمیم گرفتم بی خیال شم.... من برای کار درس نخوندم....من درس نخوندم که به زور از ساعت ٨ تا ۵ خودم رو تو شرکت االاف کنم....گفتم بهتر اصلا کی خواست کار کنه....رفتم سراغ استاد نقاشی و شروع کردم به به هم زدن رنگها بهم....نقاشی.....رمان تازه ای رو به دست گرفتم...می رفتم کافه و داستان بهم می بافتم .... گاهی هم کتاب می خوندم.....خیلی کارهای دیگه که خانم مهندس واسه دل خودش می کنه....بعد از یک ماهی دیدم نمی شه....کتاب خوندن تشویقم کرد که برگردم دانشگاه...به این نتیجه رسیدم که اصلا من بد وقتی فارق التحصیل شدم......رفتم تو نخ دانشگاهها ....یکی دو تا جای عالی رو پیدا کردم...حتی رفتم و دانشگاه رو از نزدیک دیدم ..... حرف زدم.... کلی باز تشویق شدم..بعد فهمیدم که باید امتحان بدم....کلی پول امتحان رو دادم و نشستم به درس خوندن..... همه فکر کرده بودن کار بی خودی می کنم ولی دانشگاه رو دوست دارم....تو این چند وقته اصلا سر در گمی ام برای این بود که از محیطی که بهش عادت کرده بودم و دوسش داشتم دور شده بودم....باید یک جوری بهش بر می گشتم.....مثل بچه ای که تازه به دنیا می یاد....چقدر سر در گمه تا به این دنیا عادت کنه.....حس اون بچه رو داشتم....کلی درس خوندم.....رفتم سراغ portfolio باید فرمتش رو عوض می کردم...کلی وقت گذاشتم...دیگه تصمیمم رو گرفته بودم ....باید بر می گشتم دانشگاه....

یک روز قبل از اینکه برم امتحان بدم ایمیل گرفتم از شرکتی که خیلی دلم می خواست اونجا کار بگیرم ....اگه هر شرکت دیگه بهم ایمیل می زد هرگز حتی بازش هم نمی کردم....دیگه دلم نمی خواست کار کنم....می خواستن که آخر هفته برای مصاحبه برم...به خودم گفتم سر کاریه....مگه آدم کم اومده؟....فرداش رفتم امتحان دادم.....کلی راجب مصاحبه و اینکه چطور باید باشی تحقیق کردم....آخر هفته هم کارهامو برداشتم و رفتم شرکت....مصاحبه عادی بود....دو تا مرد جوان و خوش برخورد بودند.....یک ساعت و نیم حرف زدیم....از اونجا رفتم خونه مامان....یه حسی داشتم ...هم می خواستم کار رو بگیرم و هم دانشگاه رو دوست داشتم..... باز گیج شدم .... شرکتی که در حالت عادی استخدام نمی کنه حالا اومده....مامان گفت قبولت می کنن می ری سر کار....گفتم آخه مادر مگه قحطی اومده .... تو این وضع اقتصادی خراب...مملکت خوابیده...بعد هم پس دانشگاه چی می شه.....مامان گفت دانشگاه همیشه هست...هر وقت بخوای می ری...یه پنج یا شش ساعت بعد تو خونه مامان ولو شده بودم که تلفنم زنگ زد...گفتن می خوان استخدامم کنن ..... نمی دونستم چی بگم....یاد وقتی افتادم که می خواستم بیام آمریکا....کلی برای کنکور درس خوندم....ولی درست چند روز قبل از کنکور گرین کارت اومد.....بهش توجهی نکردم..... دلم می خواست ایران دانشگاه می رفتم...فکر می کردم که تو دنیا یه دانشگاه تهرانه و بس.... امتحان رو دادم به هوای اینکه  خوب می رم و برمی گردم.....ولی رفتم و که رفتم....

و بدین ترتیب خانم مهندس بعد از ۶ ماه فعلا یک هفته ای که سر کار می ره...کارش رو خیلی دوست داره ولی همچنان فکر برگشت به دانشگاه رو در سر داره...شاید سال دیگه....

حس می کنم دارم بزرگ می شم...بزرگ بزرگ....دارم می شم بابا.

/ 3 نظر / 11 بازدید

khilllyy khosham miyad az tarze neveshtaneet ..khilyy be delam mishiinneee,va hamishee harfaat khilly khalesanaasttt.........hamishe benviis doostdaret kare jadidet hammobaraak...mesle hamishe behtarinaaa roo entekhab karddyyy!!! narcissn

محمد

سلام جالب می شه اگه بتونید چند تا عکس از مدل پایانی پایان نامتون را توی وبلاگ بگذارید.

محمود دهقانی

از سایت خوبتان دیدن کردم. بسیار آموزنده بود. بویژه مطالب معماری. شادکام باشید