مامان جون

تا به امروز به مغزم نخورده بود که شاید پیر زن راست بگه. درسته سواد درست و حسابی نداره. می گه بابام نزاشت درس بخونم و می گفتن دختر نباید از خونه بیرون بره و یه مشت از این حرفا ولی هر چی باشه صد برابر موهای سرش آدم دیده. این زندگی هزار بار بالا و پایینش برده. دنیا دیدست حرفی که می زنه همچین بی حساب و کتاب نیست و نتیجه تجربشه.

هر بار از دانشگاه دیروقت می اومدم خونه. می دیدم یه گوشه نشسته کتاب دعاش دستش و زیر لب یه چیزهایی می گه. جدا فقط خدا می دونه چی می خونه. بگذریم. می رفتم کنارش. سلام می کردم. می بوسیدمش. نگاهم می کرد و می گفت "سلام. درست تمام نشد؟" لبخندی می زدم و می گفتم "نه." سرش رو می انداخت پایین و تکون می داد و می گفت "چه خبره؟ یه لقمه نون می خوای شوهر می کنی بهت می ده. " می خندیدم و می گفتم که اگه باز می خوان حرف شوهر بزنین می رم.  

تا دیروز با خودم فکر کردم که واقعا نکنه مادر بزرگ راست می گفت؟ یعنی فکرش رو بکنید. رفتم زیر کی غرض که چی بشم خانم مهندس که چی بشه. آهان.کار کنم. صبح ساعت شش صبح بلند شم. عصری هفت برسم خونه. خسته. یه غذایی درست کنم و بخوابم. همش نگران بدهی ها. نگران اینکه به مامان یادم رفت زنگ بزنم. همه هی می گن نیستی و از دستمون ناراحتن . نگران اینکه یادم رفت برم خرید. هی بدوم این کارو بکنم و اون کارو بکنم. عجب زندگی !

حالا زندگی مادر بزرگ. صبح هر وقت دلت می خواد بلند می شی. دوش می گیری. قهوتو درست می کنی. یه غذایی دل خوشی درست می کنی. تا ظهر ناهارت رو می خوری بعد اگه هوا خوب بود زیر آفتاب می خوابی. بلند می شی یکم کتاب می خوانی. نقاشی می کنی. واسه خودت دلت خواست می ری قدم می زنی. حال داشتی می ری خرید. به هر کی دلت می خواد زنگ می زنی. شب شوهرت می یاد. خودتو لوس می کنی. تمام شد!

شیطونه می گه بیکار بودی درس خوندی و خودتو گرفتار کردی. ول می گشتی ها. مگه قراره چقدر زندگی کنی که همش بدو بدو؟ نمی دونم والا. گیج شدم.

/ 2 نظر / 8 بازدید
حسام عشقی

با عرض سلام و ادب، از شما دعوت می شود که در نظرسنجی انتخاب موضوع ضیافت یازدهم وبلاگ های معماری شرکت فرمایید. حسام عشقی

مامان جون راست می گفت زیاد کار کنی از زندگی هیچی نمی فهمی زود پیر میشی هیچکی نگات نمی کنه