شوهر نمی کنم

ساعت ۱۲ نصفه شب...کلی کار دانشگاه رو گذاشتم....اومدم از ساعت ۸ که وسايلامو جمع کنم تا بريم خونه جديد...حساب کنيد...اطاق به هم ريخته....اعصابم خورد...نمی دونم با جنسام چی کار کنم.....هی غر می زنم...تو حال دارم جعبه رو چسب می زنم که يکدفعه دايی از راه می رسه...يکم با مامان حرف می زنه و بعد می گه...واه  واه ..اينو چطور می خوای شوهر بدی....کلافه داد می زنم.....<من شوهر نمی کنم....بهشون بگين دخترمون خلو چله...بگين نامزد داره....>....می رم تو اطاقم که بقيه جنسا رو جمع کنم...می بينم دايی اومده دم در اطاق و می گه...<خبر نداره دو تا خواستگار خودم دارم و دو تا هم مامانت >....همونجور وسط اطاق اول خشکم می زنه، فکر می کنم که چی گفت و بعد بلند شروع به خنده می کنم......مامان از صدای خنده می ياد دم اطاقم و دايی رو به اون می گه < چه خوشش اومد >... مامان می گه <خوب گفتی پسره کی >....بعد داد می زنم <مامان من شوهر نمی کنم ...پسره هر کی می خواد باشه...جان ممد بی خيال ما...> 

/ 3 نظر / 10 بازدید
omid

salam.....web logeton ghashang bod..manam civil engineering mekhonam fekr mekonam betonem tabadole information bokonem....be ma ham sar bezan.......good luck....bye

علي اعطا

از اين حرفا که من شوهر نمی کنم و ... همه زياد می زنن D:

saeed

شوهر کن چيز خوبی هستا !!!! هه هه من خیلی با وبلاگت حال می کنم. زود به زود آپ دیت کن. مرسی خداحافظ