رفت

وقتی نمی نویسم یعنی فکرم آزاد نیست...یعنی زندگی راحتم نمی گذاره و هی گیر می ده....

یه زمانی فکر می کردم وقتی از دانشگاه بیرون بیام می تونم زندگی عادی داشته باشم...کار می کنم...راحت می شم از درس و پرزه و طرح و پایان نامه و هر چی که فکرم رو مشغول می کنه.....نمی دونستم که مشغها و پرزه های زندگی هزار مرتبه سختتر از کارهای دانشگاه هستند...

 

عمو مرد...سرش رو آروم گذاشت روی پشتی مبل و مدتی بعد از اینکه گفت "سرم درد می کنه" چشمهاشو بست و دیگه باز نکرد....

 

خدا رو قبول دارم و همیشه فکر می کنم که بهترین رو برای بنده هاش می خواد چون اگر غیر از این باشه که دیگه خدا نمی شه!....فقط گاهی دلم می خواست می تونستم باهاش حرف بزنم و بپرسم چرا؟ یا بپرسم چقدر دیگه باید صبر کنم؟

/ 6 نظر / 25 بازدید
شروین

سلام براد عمو متاسفم و تسلیت میگم. منتظر نوشته های خوب شما هستم. شروین در اورشلیم

شروین

همیشه مطالبتون رو میخونم خیلی دید باز و جالبی از دنیا دارین ممنوم منتظر مطالب خوبتون از معماری هستم

شروین

همیشه مطالبتون رو میخونم خیلی دید باز و جالبی از دنیا دارین ممنوم منتظر مطالب خوبتون از معماری هستم

شروین

سلام با همکاران معمارم منتظر مطالب خوبت هستیم و از شما دعوت میکنیم به شرکت ما در تل آویو هم سری بزنید.

الشن

www.urmiyeisputa.blogspot.com istanbul cultural capital of europe [گل]