استوديو خالی

کفرت در می ياد....اين دانشگاه ما فقط بلده پول بگيره...هر کاری که مربوط به پول گرفتن باشه خيلی عالی انجام می شه.....انقدر قشنگ،‌ زود برات بيل می فرستن که فرصت نمی کنی ببینی برای چی ثبت نام کردی...ولی خدا نکنه ازشون چيزی بخواين...

شنبه صبح برای کاری می رم دانشگاه....می بينم پشت در بد خط نوشتن که بايد وسايلامونو تا  ۱۷ ببريم وگرنه هر چی هست دور ريخته می شه....حالا امروز هجدهمه ......خدا رو شکر کارت ما رو از اعتبار انداختن و در باز نمی شه...در می زنم بلکه کسی تو باشه....در باز می شه... می خوام برم ببينم چه کار کردند....زنه سياه پليس خيره خيره نگاهم می کنم ...بهش می گم می خوام بيام تو....می گه <دستتو بکش...نمی تونی>....می مونم چی گفت....خدا به تو تربيت ياد بده.....شروع می کنه هی سوال کردن ...صد بار کارتم رو نگاه می کنه....من نمی فهمم چرا وقتی از اين دانشگاه هر هفته ماشين دزديده می شه پليس بازی در نمی يارن...اين کار آگاه بازی فقط واسه دانشجو هاست.....آخر می گه بايد برم دفتر پليس دانشگاه...انگار بيکارم....يا دفترشون ساختمون بقليه...تا اون طرف ديگه دانشگاه پياده گز کنم که چی....بهشون زنگ می زنم و می گم که می خوام برم تو ساختمون معماری....باز سئوال پشت سئوال....آخر سر می گه برو وسط هفته تو روز ساعت اداری بيا....انگار زندگی ندارم....ديگه کفرم رو در اوردن...به قول مامان روزی افتاده دست قوزی....آدم قحطی اومده.... اينا واسه ما شدن همه کاره....اعصابم رو خورد می کنه شروع می کنم و سرش داد می زنم....می گم که مسخره هستن...می گه چی گفتی....می گم ...آره درست شنيدی مسخره ايد....شما که اجازه نمی دين من وارد ساختمون شم چطور بر فرض می تونستم وسايلامون از اينجا ببرم.....آخه شماها چطور ادعاتون می شه که کمک دانشجوهاتون می کنيد... به تو می گم وقت ندارم دوباره برگردم...دارم تمام وقت کار می کنم که پول شماها رو بدم که اين برخورد رو باهام بکنيد....می گه صبر کن.... رئيسش می ياد اونجا....تلفن رو قطع می کنم و منتظر می شم...پنج دقه بعد می بينم يارو سياه...هيکل چهار برابر من...تو ماشينش نشسته خيره منو نگاه می کنه و سيگار می کشه....موجود مسخره....بالاخره به زور خودشو تکون می ده و پياده می شه....اون زنه ديگه هم خدا می دونه از کجا دوباره پيداش می شه...باز کارتمو نگاه می کنه..صد بار می پرسه که من دانشجو هستم يا نه....نه، نيستم اومدم دزدی....اومدم به کاهدون بزنم....سئوال پشت سئوال....بالاخره اجازه می ده و می رم و می بينم که بله هر چی بوده رفته دور....استوديو خالی.....

دوشنبه باز شروع می شه...ترم تابستونی....هيچ دلم نمی خواد برم....به جان ممد جام توی اين شرکت بيسته.....زندگی آروم....بدون استرس....

راستی روزی که دوستمون Sandiago رو ديديم...تا بهش گفتيم که دانشجو هستيم...خنديد و گفت که ۱۴ سال دانشجو بوده....حوصله...۱۴ بعلاوه ۱۲ سال تحصيلی می شه ۲۶ سال سر و کله زدن با استاد و امتحان و پرژه....خدا يه صبری هم به ما بده...بعد که ديد ما خيلی تعجب کرديم اضافه کرد...<من خيلی تنبل بودم که کار رو شروع کنم>....خوبه تنبل بودی و... (حالا ما برعکس..تنبليم بريم مدرسه..)

/ 2 نظر / 11 بازدید
jAlAl

اين ضرب المثل «روزي افتاده دست قوزي » رو نشنيده بودم ،جالب بود

طرفدار

سلام..وبلاگ توپی داری...عين خودت باحاله..کلا فضای وبلاگ جالبه! به ما هم سر ميزنی؟؟؟...تا بعد...بای