درباره

  • من خانم مهندس، فوق لیسانس معماری از دانشگاه کتولیک در واشنگتون دی سی




لوگو

  • در گذر زمان

اينم عرب جماعت
دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۳

داستان از ترم پيش شروع شد.... ماشينهای پورش و آئودی و بی ام دبليو که جلوی دانشگاه پارک می شدند....آخه قيافه بچه ها دو زار  نمی ارضه ....اينکه رفته بوديم تو نخ اينکه ببينيم ماشيها مال کی.....وقتی داشتم می اومدم تو دانشگاه و ديدم يکی از پسرهای کويتی که باهاش کلاس طراحی شهری داشتم با بی ام دبليو وارد محوطه پارکينگ شد...گردن ما بود که صد درجه چرخيد......وقتی با فجر آشنا شدم و فهميدم کويتيه.....بعد محمد.....که نارسيس بهم معرفی کرد....موجودی تمام بی خيال و ريلکس.......بعد خالد و عبدالله......رفتيم تو کف خر پوليشون......وقتی از فجر پرسيدم اينجا می مونه درسش تمام شد يا نه و هی با اصرار می گفت...نه من بر می گردم....بايد برگردم.....رفتيم تو فکر که دختر تو که وضت اينجا خوبه، برگردی که چی بشه!......و بالاخره فهميديم....

آخه خر پولی تا چه حد.... نمی دونم تو حکمت خدا چی شده که يه مملکت مثل کويت انقدر وضش توپ باشه و يکی مثل ممکت ما اينجوری.....حساب کنيد....اينها از طرف دولت مياد...خرج همه چيشونو ممکلتشون ميده.....خونه ...ماشين...هزينه دانشگاه....چون با ويزا هستند و قانونی نمی تونن کار کنند...پس هرچی خرج می کنند از مملکت عزيز می ياد....داستان تمام نمی شه....تازه وقتی بر می گردن...حقوقی که می گيرن دو برابر يه غير کويتيه تو ممکتشون!!!!!

ولی خداييش عربها موجودات خاصی اند.....محمد....با بچه ها قرار می زاره که رو پرژه کار کنند....پيداش نمی شه.....بعد که بعد از دو ساعتی بهش زنگ می زنند می گه...داشتم می اومدم ترافيک بود...امدم تو استارباک کافه...قهوه می خورم تا ترافيک تمام شه....يا دفعه پيش که فجر منتظرش بود...زنگ می زد....تازه آقا از خواب بيدا شدن....دو ساعت بعد...می ره حمام...بعد می خواد چيزی بخوره...يعنی آخر بی خيالی ....يا جاثم....می ياد سر کلاس...امتحان داريم...خودمو کشتم از بس کتابو خوندم...با قهوه اش می ياد می گه...مگه امتحان داريم؟....کتاب رو باز می کنه...خوب اين چی بود....اون چی بود...بعد امتحان که شروع می شه يه ربعه ورقشو می ده و من با دهن باز اين موجود رو نگاه می کنم.....بعد هم ريلکس می ره بيرون سيگارشو می کشه....اصلا انگار حضور اين موجودات تو دانشگاه يه منتی به سر دانشگاه....اول ترم دوشنبه صبح تا درو باز کردم...ساعت ۱۱ صبح جاثم جلوم سبز شد...به نارسيس می گم...حدس بزن کی رو ديدم....زود می گه ...بهش می گم خوب ديگه روز اوله اومده يه خودی نشون بده چون بعد که ترم شروع شه غيبش می زنه.....می گه....بايد به اون يک چيزی بدن....خيلی زود از خواب بيدار شده....واقعا منتی گذاشته.....

خلاصه که هرکی هرچی راجب تنبلی اين عربها گفته راست گفته....

۸:٠٢ ‎ب.ظ   |پيام هاي ديگران ()

2003-2005 meyb.persianblog.ir | Powered by PersianBlog |