درباره

  • من خانم مهندس، فوق لیسانس معماری از دانشگاه کتولیک در واشنگتون دی سی




لوگو

  • در گذر زمان

 
پنجشنبه ٥ آذر ،۱۳۸۳

يکم از دانشگاه..............

اينجا توی اين استوديو....خانم مهندس ميزش نزديک دره...(احتمالا چون می خواستن بيرونش کنن ولی روشون نشده)...هر کی کارت نداره، بايد براش درو باز کنه...البته بيشتر مواقع به روی خوش نمی ياره..مثلا من صدايی نمی شنوم....خلاصه اينکه چشمش به جمال هر کی از در می ياد روشن می شه....کنار خانم مهندس هم ميز چند تا پسر شر و شلوغه که همه دختر ها بهشون ارادت دارن.....(يه وقت فکر نکنين خانم مهندس خودش خواسته اونجا بشينه...قسمت شد)....حالا کافيه از اين در دختری بياد که مال استوديو نباشه...بخواد به دوست پسرش سر بزنه.....چند بار پسره نزديک بود شصتش بره تو چشمش وقتی داشت می رفت درو باز کنه....همه آقايون صد و نود درجه می چرخن ببين کی.....خوب بالاخره دختره کلی توی اين سرما دامن کوتاه پوشيده و آرايش کرده...نصفه شب اومده که.....يکيش دوست دختر اين بنده خدا ...جرجی....خانم چی می خونن؟....آواز....سالی ۳۷ هزار دلار می دن که بياد ياد بگيره چطوری آواز بخونه!!!!!!!!!!!....(عجيب تو مخ من نمی ره)...خوب آواز خوندن هم که امتحان و پرژه نداره که....بايد تمرين کنه...که احتمالا تو حموم می کنه.....کار ديگه هم که نداره.....بره مرتب خريد کنه...ببينه چی مده هر روز يه جور آرايش کنه....يعنی کفرت در می ياد ديگه.....حساب کنيد....ساعت ۳ نصفه شب....افتادی رو ماکتت...کلی کار ريخته سرت...وقت نداری بخوابی.....يکدفعه می بينی دختره انگار از عروس من برگشته از در می ياد تو.................

اينم بنويسم...جالبه...خواب خانم مهندس!..طفلک انگار خيلی دلش می خواسته تو قرار بلاگی باشه و بچه ها رو ببينه..

چشمامو باز می کنم..جلوی دانشگاه سراسريم....همونجا که هيچوقت حتی از نزديکشم رد نشدم و تنها عکسهاشو تو تلويزيون ديده بودم..همون موقع که دانشجوها رو کشتن...همونجا که داغشو به دل ما گذاشتن و راهمون ندادن.....شايد دعاهای مامانمون بود....می گفت اگه می خوای اين دانشگاه بری برام جنازتو بيارن، نمی خوام بری....می گفتم مگه به جز اين دانشگاه تو اين مملکت دانشگاه بهتری هم هست....می گفت ايشالا يه جا بهتر از اينجا بری......با خودم می گم...پس من بالاخره اومدم اينجا....چقدر درس خوندم.......چقدر آرزو داشتم اينجا معمار بخونم...ولی نشد...راستی چرا...چی شد آخه؟..وای که چه عذاب وجدانيه........خوب چی می شد می زاشتين ما زندگيمونو بکنيم......بعد می رم تو.....دور و ور پره از ساختمونهای آجری...خيلی دلم می خواد دانشگاه معماری رو ببينم ...جلال بهم گفته خيلی قشنگه..مثل دانشگاه ما می مونه.....از چند نفر می پرسم تا بالاخره پيدا می کنم....از پله ها بالا می رم...مهو اطراف می شم..هرچی فکر می کنم يادم نمی ياد کی اينجا درس می خونه...کاش يکی رو می شناختم...سراغ علی اطا رو می گيرم...بهم نشون می دن...راه می افتم...دانشگاه از اونچه که فکر می کردم هم بهتره...جو ايرونی باحالی داره...دورت يه مشت دختر و پسرهای بور و يخ نيستن....تميزتر از دانشگاه هميشه بهم ريخته ماست...توی يه اطاق بزرگ همه سر ميز نشستن و حرف می زنن....پسری با اشاره بهم می گه همشون اونجان....پشتشون به منه....اطاق نيمه تاريکه....بهشون نزديک می شم...چند بار علی اطا رو صدا می کنم....تا بالاخره بر می گرده...ولی يکدفعه اين صدای موبايل بی وجود خانم مهندس رو از خواب بيدار می کنه....ساعت ۶ کله سحر....شما انسانها خواب ندارين مگه....وای نه...به نارسيس قول داده بودم...سريع بهش زنگ می زنم....می گه برنامش عوض شده و نمی خواد دنبالش برم.....تلفن رو قطع می کنم و می خوابم ولی دريغ که خواب تکراری نداريم..........

۱۱:٢۳ ‎ق.ظ   |پيام هاي ديگران ()

2003-2005 meyb.persianblog.ir | Powered by PersianBlog |