درباره

  • من خانم مهندس، فوق لیسانس معماری از دانشگاه کتولیک در واشنگتون دی سی




لوگو

  • در گذر زمان

 
شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸۳

                      

پنجره بازه...... صدای بارون رو می شنوم....خسته ام....خسته از کار و کارهای نکرده....سرم رو آروم رو ميز می زارم....روی کاغذها ......بی اختيار قطره اشکی از روی گونه ام غلت می خوره.... انگار دارم به حال خودم گريه می کنم......فکرم می ره به سالهای رفته.....زير لب در حالی که بغضم رو فرو می دم می گم <نمی خوام  بزرگ شم >.....خوب که فکر می کنم می بينم نمی تونم کاريش کنم.....شماره ها باز به معکوس رسيدن.....بالاخره يکشنبه هم می ياد مثل بقيه يکشنبه ها....خياليش نيست با اومدنش يکی يه سال بزرگتر می شه.....آه...

صبح با صدايی چشمامو باز می کنم....حس می کنم يه طرف صورتم به کلی خواب رفته.....ساعت شش و نيم صبحه.....زود حاضر می شم.....امروز جمعه است... نوبت منه که تو شرکت صبحانه بدم.....بيرون هوا هنوز مه از ديشب.....سوار می شم و می رم به اولين فروشگاه که خريد کنم.....چشمم به کيک می خوره و تصميم می گيرم کيک بگيرم....بايد بزرگ باشه......۶۰ يا ۷۰ نفری هستند.....بالاخره خريد تمام می شه....تو صف منتظرم که زودتر حساب کنم و به سر کارم برم که صدايی منو به خودم می ياره....زنی که پشتم ايستاده می گه <تولد بچته ؟ > يه لحظه ماتم می بره به خودم می گم <واقعا اينقدر قيافم پير نشون می ده.....> می گم تولد خودمه....حس می کنم يکم تعجب می کنه....آخه کسی که برای تولدش کيک نمی خره.....شايد فکر می کنه خول شدم.....بالاخره ساعت ۸ به سر کارم می رسم....صبحانه رو ميز می زارم....... بعد رو ميزم پارچی پر از گلهای روز قرمز با بادکنکی می بينم....خندم می گيره.....بعد هر کی می ياد رد می شه می خواد بدونه من چند سالم می شه.....بايد اعتراف کنم ولی نمی خوام....

ظهر سرم به کار خودمه که ازم می خوان برم نهار بيرون....رستوران هندی....هيچ دلم نمی خواد برم.....می دونم غداهاشون تنده ولی نمی تونم نه بگم......می رم.....با غذام بازی بازی می کنم....با هر يه لقمه صد دفعه آب می خورم....صبر می کنم تا تندی غذا بره تا لقمه بعدی رو بخورم....حس می کنم دهنم داره آتيش می گيره و الان که چشمام در بياد....چيزی نمی گم....صبر می کنم تا بالاخره تمام می شه....وقتی بيرون می يام......ماشين نيست.....لبم رو گاز می گيرم که با خندم آبرو ريزی نکنم.....ماشين رو بلند کردن...... جايی که نبايد پارک شده بوده.... دور و اطراف رو نگاه می کنم صد تا تابلو می بينم که نوشته پارک نکنيد.....

حالا تو شرکت نشستم..... ساعت تقريبا پنجه ولی دلم نمی ياد برم....اين نقشه ها خيلی بهم ريخته اند.....از نگاه کردن بهشون خول می شم....سرم رو باز رو ميز می زارم.....گشنمه.....دلم می خواد برم لب آب و برای مدتی تنها باشم....خيلی دلم گرفته.....صدايی منو به خودم می ياره.....دختره چشم بادومی جلوم ايستاده....می خنده می گه <من از صبح فهميدم تولدته ولی نمی تونم بهت تبريک بگم .... ما رسم نداريم جلو تر به کسی تبريک بگيم....خوب نيست> لبخندی می زنم و می گه < باشه من دوشنبه بهت تبريک می گم.....> باز مثل همه ازم می پرسه چند سالم می شه و منم می گم و می ره.....بايد برم.....کاش می تونستم برم يه جايی و برای چند وقت همه چيز رو فراموش کنم.....

چقدر حقيقت زندگی تلخه.....

من الان که اين نوشته رو تو بلاگم ديدم متوجه شدم که الان تو ايرون ۲۷ تيره.....نه....يعنی من تولدم شده و خبر نداشتم.....نه .....اينجا تازه جمعه عصره.... ۱۸ جولای يکشنبه است....نمی شه همون يکشنبه باشه.....يه روز هم يه روزه....

۳:٤۱ ‎ق.ظ   |پيام هاي ديگران ()

2003-2005 meyb.persianblog.ir | Powered by PersianBlog |