درباره

  • من خانم مهندس، فوق لیسانس معماری از دانشگاه کتولیک در واشنگتون دی سی




لوگو

  • در گذر زمان

 
پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳

هر چی بيشتر مايه بزاری، بيشتر ازت توفق دارن. انگار پايانی وجود نداره. هر کاری که می کنی باز ازت چيز ديگه ای می خوان. کلی چشمت رو پای کد می زاری و نقشه می کشی باز می ياد يه دايره گونده دور section می کشه می گه <می خوام که detail همه اين قسمت رو نشون بدی. نشون بدی که structure اين طرح چطور عمليه>

يکم نگاهش می کنم. خشکم زده. آخه تا دوشنبه چطور بکشم!!! ازش کمک می خوام و شروع می کنه به راهنمايی کردن. بيشتر کلی حرف می زنه. چيزهايی که خودم می دونم. دلم می خواد سرم رو بزارم رو ميز و زار بزنم و بهش بگم بابا من ۴ تا کلاس ديگه دارم که توشون موندم اونوقت تو می خوای تا دوشنبه همه رو بکشم؟ برات پرسپکتيو بکشم؟ بعد يکدفعه می پرسه

<how do you hold this window this high >

نگاهش می کنم و می گم که مصلما به اين بلندی نيست در بينش بست داره. اصلا همونطوری نگهش می دارم که تو Rose center نگهش داشتن. خنده ای می کنه و می گه <چطوره بری national airport رو ببینی. از پنجره ها و بستهاش عکس بگيری. بعد detaile اين قسمت رو بکشی.

دستی به سرم می کشم. دلم می خواد بهش بگم. به اون کسی که می پرستی قسم که وقت ندارم. يکدفعه ساکت می شه. انگار می شنوه. انگار از چشمام همه چی رو می فهمه. تکونی به خودش می ده و می گه

<i know i am pushing you too hard> اينو می گه و می ره.

تمام کلاس بعدی تو فکر بودم. هرچی اين استاد ايرونی حرف می زد، تو عالم خودم بودم. فکر اينکه چه کار کنم. چند بار ازم پرسيد که چرا چيزی نمی گم. بهش نگفتم که اصلا گوش نمی کنم. نمی دونم راجب چی دارين بحث می کنيد. وقتی فهميدم قيافم تابلو شده که بعد از کلاس، وقتی ديگه تو کلاس کسی نبود پرسيد < تو امروز چت شده.. آلرژی داری؟ سرما خوردی؟ انگار اصلا حالت خوب نيست. اينجا نيستی. > سرم رو بين دستهام گذاشتم و گفتم

<professor Libmen is driving me nut. he is asking too much> 

فقط سری تکون داد و گفت < جمع کن بريم. ساعت ۱۱ شبه. > انگار همه چی رو می دونست. جرات حرف زدن نداشت. نمی خواست جلوی من چيزی بگه.

صبح با صدايی بيدار شدم.. بابا داشت نقشه ها و کارهايی که رو ميز ولو بود رو نگاه می کرد. گفتم <خولم کرده بابا. هی ايراد می گيره. می خواد کلی براش جزيات طرحم رو بکشم. می گه ساختمون کج طراحی می کنی بايد بدونی چطور می خوای نگهش داری. > يکدفعه خنده ای کرد و گفت <معلومه. معماری سليقه ای است. عمران که نيست محسبات يه جواب داشته باشه. اصلا اون اگه ايراد نگيره که تو چيزی ياد نمی گيری. اون اين کارو می کنه که تو رو هل بده و مجبورت کنه کار کنی. دنبالش بری. اگه بهت بگه همه کارت درسته که تو چيزی ياد نمی گيري. اين قيافه رو نگير. تو معماری بايد قوی باشی وگرنه هر کسی می خواد تو سر کارت بزنه و ايراد بگيره> ....سرم رو تو بالش می کنم...نمی دونم اشکی تو چشمم جمع شده، آبی که داره از چشمم می ياد چون تازه بيدار شدم يا دارم از کلافگی گريه می کنم! 

۸:٥۸ ‎ب.ظ   |پيام هاي ديگران ()

2003-2005 meyb.persianblog.ir | Powered by PersianBlog |