درباره

  • من خانم مهندس، فوق لیسانس معماری از دانشگاه کتولیک در واشنگتون دی سی




لوگو

  • در گذر زمان

خون معماری..........
پنجشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٢

از اول شروع می کنم....با معماری از همون وقتی که چشم به اين دنيا باز کردم آشنا شدم....همون موقع که فهميدم بابا بزرگم معماره....عموم عمران می خونه...بابام معماری می خونه...عموی ديگم برق می خونه...عمم نقاشه .... آره همون موقع بود که هر سال تولدم به جای اينکه مثل همه دختر بچه ها بهم عروسک بدن....عموم از آلمان برام لگويهايی می فرساد که با سرهم کردنشون جرثقيل و کاميون درست می شد.... عموی ديگم بهم چوبهايی می داد که می تونستم باهاشون خونه بسازم....بابا برام ماشين خاک برداری می خريد.....رابطم با عروسک زياد خوب نبود...با ماشين بازی و خونه ساختن با لگوهام بيشتر حال می ياد....بعد بزرگ شدم... جنگ تمام شده بود....مملکت بايد آباد می شد...بابا رفت جنوب .....اونجا کار می کرد....آخر هفته می آمد خونه.....تا بالاخره کارش تمام شد و برگشت....مدرسه که می رفتم هميشه به دلايلی عصرا دفتر بابا بودم....نقاشی می کشيدم تا بابا کارش تموم شه....نقاشيهام همه کپی بود از تابلوهای بناهای قديم که به ديوار دفتر بابا بود.....جمعه ها هم باز با بابا همراه بودم...تمام روز رو تو ماشين بابا سر می کردم...بابا از اين ساختمون به اون ساختمون می رفت و من مثل بچه های خوب تو گرمای خفه کننده تابستون یا سرما مجبور بودم تو ماشين بشينم تا بابا کارش تموم شه....بابا هميشه انقدر گرفتار بود که گاهی ساعت ۵ منو که می ديد يادش می افتاد که هنوز نهار نخورديم....بعد زمان گذشت....بزرگ شدم....دبيرستان که می رفتم سرم به درسم بود...ديگه با بابا نمی رفتم ولی اون زمانی بود که خواهرم دانشگاه سراسری عمران قبول شد.....اون موقع من و اون تو يه اتاق بوديم....هميشه رو ميزش نقشه بود....يا برای پرژه هاش با دوستاش می رفت بيرون و من مجبور بودم باهاش برم.....بعد که به کنکور رسيدم....هيچ رشته ديگه ای بجز معماری تو سرم نمی آمد....ولی دريغ که دختر باهوشی نبودم و بچه های سهميه دار هم زياد....خودم هم نفهميدم چی شد...يکدفعه ديدم که دارم تو آمريکا معماری می خونم.....حالا من دارم معماری می خونم...خوب خيلی چيزا رو نمی فهمم...نمی دونم...هر بار که از بابا سوال می کنم يه نگاهی بهم می کنه که آخه دختر تو چقدر خنگی....وقتی اصرار می کنم...عصبانی می شه....دوباره می گه ولی چه گفتني....انتظار داره من همه چی رو بدونم......روزی صد بار با هم حرفمون می شه چون کفرم در می ياد و داد می زنم که بابا من تازه سال دومم...مثل شما آلمان مدرک فوق ليسانسم رو نگرفتم.....هنوز منو با خودش سر ساختمونهاش می بره.....کلی برام حرف می زنه.....توضيح می ده....می خواد دخترش همه چی رو بدونه.....بابا هيچوقت نگفت معمار شو...حتی اون موقع که داشتم تو ايران انتخاب رشته می کردم......ولی می دونم م می خواد دخترش معمار بشه.....شايد نتونه مثل بابا بزرگش مسجد بسازه...مثل خودش مدرسه و مسجد بسازه ولی خون معمار بودنو تو خانوادش حفظ کنه....يه روز برای خودش کسی شه.....

۱٠:۱٢ ‎ب.ظ   |پيام هاي ديگران ()

2003-2005 meyb.persianblog.ir | Powered by PersianBlog |