درباره

  • من خانم مهندس، فوق لیسانس معماری از دانشگاه کتولیک در واشنگتون دی سی




لوگو

  • در گذر زمان

 
جمعه ۳ بهمن ،۱۳۸٢

از کوچکترين حرکتی وحشت داری چرا که می دونی يکی داره نگاهت می کنه....می خوای جاتو عوض کنی ولی نمی شه...بايد صبر کنی...تصميم می گيری به استاد که با صدای بلند داره حرف می زنه گوش کنی....حتی از نوشتن يادداشتی می ترسی...نمی تونی حواست رو جمع کنی و بفهمی داره چی می گه....داره راجب مشکل زمينی که تازه شروع به ساخت کردن حرف می زنه....راجب قديمی بودن ساختمانهای اطرافش که هر لحظه در حال ريختن هستند.....حواست می ره به کلاس....عجب کلاسيه....اولين چيزی که توجهت رو جلب می کنه اينه که قد استاد از در به انداره يه اينچ بلندتره... واقعا در کوتاهه يا استاد زيادی بلنده؟......همه چی تو کلاس هست....و تنها چيزی که به چشم نمی خوره پنچره است...جدی يک اطاق بدون پنجره عجب حس غريبی داره.....شايد وقتی داشتن نقشه اين ساختمان رو می کشيدن خوب می دونستن که اينجا کلاسها تنها شب برگزار می شه و شب بيرون جز تاريکی نيست و کسی به بيرون نگاه نخواهد کرد.....ولی کلاس طراحی در طبقه بالا با همان پنجره کوچکش حس بهتری داره.....حتی ديدن کرکره کشيده در کلاس يه حس ديگه ای بهت می ده.....استاد يه نگاهی به ساعتش می کنه و برک می ده...حالا لحظه خوبيه...بايد بری عقب بشينی که تا حد امکان از نگاهها دور باشی....ولی به محض اينکه تکونی به خودت می دی صدای دختری تو رو به خودت می ياره.....بر می گردی....کنار او نشسته...دختره چهره آشنايی داره....يادت می ياد..کلاس تاريخ معماری ترم دوم......سلام می کنی...ازت راجب کلاس طراحی که انداختيش می پرسه.....دليلشو توضيح می دی....هر کلمه عذابت می ده چرا که می دونی داره خيره نگاهت می کنه...خودت هم نمی فهمی چی می گی....فقط زود می خوای بلند شی و بری.....ولی باهمان نگاه راجب کلاس و اينکه هنوز جا داره يا نه ازت می پرسه.....نمی دونی چی بگی....توضيح کوتاهی می دی.....بلند می شه و برای حرف زدن با استاد به جلوی کلاس می ره.....باز همان دختر شروع می کنه از کلاس طراحی حرف زدن.....ديگه تصميم می گيری بلند شی که با اخمی علت عوض کردن جات رو می پرسه...صدای بلند استاد رو بهانه می کنی....نگاهی به ته کلاس می کنی يه جا بيشتر نيست...همه هم پسرند....ولی حاضری اونجا بشينی چون همه اونها رو به خوبی می شناسی...بچه های ترم پيشن...باز دختره اصرار می کنه که نری....داری فکر می کنی که ديگه چه چيز رو می تونی بهانه کنی که پسره بر می گرده.....حالا می خواد بيشتر راجب کلاس بدونه....با نگاهش تو را مجبور به نشستن می کنه....ولی بالاخره کار خودت رو می کنی...چند صندلی عقب می ری....کلاس دوباره شروع می شه...احساس می کنی راحتتر نفس می کشی....هر کار می خوای می کنی....هر چی بخواهی می نويسی...نگران نگاهی نيستی....هنوز استاد ده دقيقه حرف نزده می خواد که تمرينی رو گروهی انجام بديم.....و طولی نمی کشه که خودمتو با اون تو يه گروه می بينی....جرات حرف زدن نداری...تصميم می گيری فراموشش کنی....راجب تمرين هيچ نظری نداری....نمی دونی بايد چی کار کنی.....شروع به حرف زدن می کنه که بايد چه کار کنيم....باز همان دختر با حرارت از نظرش استقبال می کنه و شروع می کنيم......وقتی ساعت ۱۱ شب کلاس تمام می شه به فکر می ری که واقعا چطور ۴ ساعت زير نگاه توی اون کلاس نشستی؟ راستی واقعا می خواد برای کلاس طراحی ثبت نام کنه؟ ......نه...

٧:٠٢ ‎ب.ظ   |پيام هاي ديگران ()

2003-2005 meyb.persianblog.ir | Powered by PersianBlog |