درباره

  • من خانم مهندس، فوق لیسانس معماری از دانشگاه کتولیک در واشنگتون دی سی




لوگو

  • در گذر زمان

پايان خوش کلاس site planning
شنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٢

اون شبی که سر کلاس عصبانی شد و سر به داد بيداد گذاشت، گفت که ديگه درس نمی ده....ما با بچه ها کلی خنديديم که عصبانی شده و يه چی گفته....دفعه بعد هم که اومد سر کلاس باز کلی ماجرا داشتيم....
چند روزی نگذشت که مدير گروهمون گفت که داره دنبال استاد می گرده چرا که اون ترم دیگه درس نمی ده....فکر کرديم مگه ما با بيچاره ها چيکار کرديم؟....نکنه کاری براش پيش اومده و مارو بهونه می کنه؟
جلسه آخر کلاس طراحی مدير گروهمون گفته بود که با خودش کسی ديگه رو هم می ياره که راجب طرحها و ماکتهامون نظر بده ولی نمی دنستيم کی؟...وارد کلاس شدم...ديدم که استاد عزيز داره با يکی حرف می زنه....آقای خوش تیپی بود حدس زدم بايد از يه دانشگاه ديگه اومده باشه.....همه که اومدن....استاد عزيز گفت <جرج، استاد site planning و construction ترم آينده>.....همه شک شديم...دو حس داشتيم....ناراحت از اينکه اون جدی داره می ره و خوشحال از اينکه یه استاد باحال و خوشگلی پیدا کردیم....کلی همون شب جریان داشتیم همه می گفتن برداشتن کلاس باهاش بستگی داره چطور روی کارامون نظر بده...ولی در کل جالب بود...گیر نمی داد‌،‌ ایرادهایی که می گرفت کاملا بجا و درست بود...همون شب با بچه ها قرار گذاشتیم ترم دیگه باهاش کلاس construction رو بر داریم...
تا روز پنج شنبه...جلسه آخر site planning ....قبل از کلاس کلی با بچه ها نشستیم و روی پرژه ها مون کار کردیم..خوشبختانه مهندیسن به برای یکبار هم که شده به تفاهم رسیدن....قبل این کلاس یه کلاس دیگه است و ما باید منتظر شیم تا اون کلاس تموم شه...بیرون توی راهرو هم یه میز و چند تا صندلی هم بیشتر نیست که اون هم توسط ما اشغال شده بود...با بچه ها نشسته بودیم و همینجور که کارهامون رو می کردیم،‌از این بیچاره بد می گفتیم و غر می زدیم که یکدفه دیدیم بالای سرمونه....یه نگاهی به ما انداخت و از ما دور شد...یکی از بچه ها پرسید <برای چی اومد اینجا؟> من گفتم < می خواست ببینه ما بهش جا می دیم که بشینه یا نه ..نداديم، رفت > همه با حرف من خندیدند..اما طولی نکشید که استاد عزیز دوباره برگشت و گفت < اگه کمی جا بدین ، می تونم تا کلاس آنها تموم می شه به سوالهاتون جواب  بدم>‌ ....معلوم شد که واقعا می خواسته بشینه ولی دفعه اول نمی دونسته به چه بهانه ای مارو بلند کنه...
بالاخره رفتیم سر امتحان....گفت پرژه ها تون رو بدين تا ورقه امتحان رو بدم...همه گذاشتن رو ميز، اونم شروع به پخش ورقه ها شد، تا رسيد به Anna که دو تا رو ميزش بود...يه نگاهی کرد و گفت <چرا دوتاست؟>...<يکی برام من و يکی برای Math که نتونست بياد>...<چرا مثل همند؟>....<شما خودتون گفتيد می تونيد با همکاری هم بکنيد...ما هم ديشب کرديم>....<گفتم به هم کمک کنيد نه اينکه کپی کنيد‌>..يکی از بچه ها پرسيد < ديشب چکار کرديد؟> .....باز يکی ديگه <لابد خيلی هم زحمت کشيديد>...<بيچاره Math ، اون چقدر خسته شده که نتونسته بياد>....حالا مگه ول می کردن...انقدر گفتن تا استاد بيچاره يه داد زد و پرژه هاشون رو گرفت ......هر جور بود با همکاری همدیگه امتحان دادیم....

خانم مهندس به دلیل وسواس زیاد تقریبا آخرین نفری بود که ورقشو داد....بعدش هم يکی از پسرهای کلاس (حنری) داد.....استاد عزيز بلند شد که بره...حنری دم در وانمود کرد هيچی نمی دونه. پرسيد< پس ترم ديگه برای کلاس construction همديگه رو می بينيم ديگه> اونم گفت <من ترم ديگه درس نمی دم> زود پرسيدم< يعنی ديگه درس نمی دين؟> ...جوابم رو نداد ولی حرفی زد که شک شديم..گفت < شما که از من بدتون می ياد!!!!!!!>.....خیلی ضایع بود...اون همه چی رو شنیده بود......یه نگاهی به حنری کردم و اونم زود شروع کرد <نه بدمون نمی یاد> و یه ربعی حرف زد و ازش تعریف کرد....
حالا که کلاس تموم شده و اونم برای همیشه رفته، فکر می کنم تو کلاسش خیلی خوش گذشت....درسته بیچارمون کرد ولی خداییش خیلی خندیدیم.....

٤:۳۱ ‎ق.ظ   |پيام هاي ديگران ()

2003-2005 meyb.persianblog.ir | Powered by PersianBlog |