درباره

  • من خانم مهندس، فوق لیسانس معماری از دانشگاه کتولیک در واشنگتون دی سی




لوگو

  • در گذر زمان

شوهر نمی کنم
دوشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٤

ساعت ۱۲ نصفه شب...کلی کار دانشگاه رو گذاشتم....اومدم از ساعت ۸ که وسايلامو جمع کنم تا بريم خونه جديد...حساب کنيد...اطاق به هم ريخته....اعصابم خورد...نمی دونم با جنسام چی کار کنم.....هی غر می زنم...تو حال دارم جعبه رو چسب می زنم که يکدفعه دايی از راه می رسه...يکم با مامان حرف می زنه و بعد می گه...واه  واه ..اينو چطور می خوای شوهر بدی....کلافه داد می زنم.....<من شوهر نمی کنم....بهشون بگين دخترمون خلو چله...بگين نامزد داره....>....می رم تو اطاقم که بقيه جنسا رو جمع کنم...می بينم دايی اومده دم در اطاق و می گه...<خبر نداره دو تا خواستگار خودم دارم و دو تا هم مامانت >....همونجور وسط اطاق اول خشکم می زنه، فکر می کنم که چی گفت و بعد بلند شروع به خنده می کنم......مامان از صدای خنده می ياد دم اطاقم و دايی رو به اون می گه < چه خوشش اومد >... مامان می گه <خوب گفتی پسره کی >....بعد داد می زنم <مامان من شوهر نمی کنم ...پسره هر کی می خواد باشه...جان ممد بی خيال ما...> 

٦:٠٩ ‎ب.ظ   |پيام هاي ديگران ()

2003-2005 meyb.persianblog.ir | Powered by PersianBlog |