درباره

  • من خانم مهندس، فوق لیسانس معماری از دانشگاه کتولیک در واشنگتون دی سی




لوگو

  • در گذر زمان

نوروز زور می زنه که باشه
سه‌شنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٩

اومدن بهار رو حس می کنم ولی نوروز رو نه...

گلهای نرگس و سنبل رو همه جا می بینی...گلهای تو باغچه جلوی خونه همه در اومدن و هر بار از جلوشون رد می شم بهم یاد آوری می کنند که بهار بالاخره اومد...گرچه دیروز بارون حال همشون رو گرفته بود و رو زمین افتاده بودند :)

ماهی گلی ها جلوی مغازه ها نیستند...سبزه و سفره هفت سین رو جز تو خونه ایرونها نمی بینی...از این خونه به اون خونه که می ری یادت می یاد که نوروزی می خواد باشه....

 

۸:٢٧ ‎ب.ظ   |پيام هاي ديگران ()

Nothingness
جمعه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۸

We dwell so much on "The less is more" and we eliminate virtually everything to the point that architecture become invisible

We are facing what i call

The Architecture of Nothingness

٤:٢٦ ‎ق.ظ   |پيام هاي ديگران ()

ضرر
جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۸

 من نمی فهمم تو هدفت چی ؟ بساز بفروشه؟ واسه خودت می خوای بخری؟ می خوای اجاره بدی؟ جایی که می خوای بخری بستگی داره به اینکه می خوای چی کار کنی.

پدر من توی مملکتی که اقتصادش روی هواست و معلوم نیست سرش قراره چه بلایی بیاد نمی شه ریسک کرد....تو این مملکت مرتب قول و وعده وعید می شنوی ولی کی بهش عمل  می شه و به چقدر عمل می شه هیچ معلوم نیست...به هیچ فردایی اینجا اعتماد نیست...اینجا همه چیز بعد از جنگ عوض شده....هنوز داریم با بی کاری و اوضاع خراب  خرید و فروش تاوان می دیم و هیچکس نمی دونه و نمی تونه بگه کی عوض می شه....آدم جایی رو روش دست می زارم که بازیچه این بازیها نشه....جایی که بتونم  هر کاری باهاش خواستم بکنم و توش ضرر نباشه....پدر امروز اگر کاری کردی و ضرر ندادی شانس آوردی...

٩:٤٦ ‎ب.ظ   |پيام هاي ديگران ()

فضا
چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۸

فهم فضاهای جدید برام خیلی سخته...فضاهایی خالی از روح و معنی که هیچ حرف  و داستانی برای گفتن ندارند......سخته چون بعد از این همه سال هنوز فکرم تو حیاط مادر بزرگ و گلهای یاس تو گلدونه.... تو اطاق رو به حیاط و مخطه و سماور همیشه جوشه ....اگر صد بار دیگه هم برم مسجد جامع قدیم و لب پل خواجو بشینم فکر می کنم فضا به بهترین نحو ایجاد و تعریف شده...هیچ عنصری نادیده نگرفته شده....

گاهی فکر می کنم که واقعا مقصر کی؟ اونهایی که به قول بابا به خاطر پول کارهایی کردند و یا اونهایی که به اسم معماری جدید ذزه ذره عنصرهای معماری رو از فضاها برداشتند و فضایی بی روح رو برای ما به جا گذاشتند که به چشم مردم عامه مدرن و شیک است....

 

(واو....این وبلاگ شدید احتیاج به آپدیت شدن داره...مخصوصا لینکها و نقاشیها....شرمنده!)

۱:٠۱ ‎ق.ظ   |پيام هاي ديگران ()

باور
جمعه ٢ بهمن ،۱۳۸۸

Nothing is like a THANK YOU from Marines Intelligence department

It felt so good today to see how happy they were with final design ....I guess that's when you know that you did your job and you truly believe that you are officially an ARCHITECT

 

 

۱٢:٤٦ ‎ق.ظ   |پيام هاي ديگران ()

سال نو شد!
چهارشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸۸

بچه که بودم یه بار خلق الله سال نو رو جشن می گرفتن و به هم می گفتن سال نو مبارک...نوروز معنی داشت...از این و اون عیدی می گرفتیم و دلمون خوش بود...

تو این مملکت هی سال نو می شه..یه بار واسه مسیحیا ..یه بار واسه مسلمونا...یه بار واسه جهودا...یه بار واسه ایرونیا..یه بار واسه چینی ها....از بس سال نو می شه دیگه معنی خودش رو از دست داده...آدمها که می گن سال نو شد با خودم می گم چند ماه دیگه دوباره نو می شه!‌

 

۸:۳۸ ‎ب.ظ   |پيام هاي ديگران ()

دنیای معماری
شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۸

وقتی دانشجو هستی خیلی می شنوی "دنیای حقیقی معماری با دانشگاه خیلی فرق داره" ...اون وقت نمی دونی منظور آدمها چی و چی می گن...

حقیقت اینکه وقتی از دانشگاه می آیی بیرون خیلی خودت رو قبول داری...فکر می کنی پرفسور شدی...ولی به چشم همه هیچی نمی دونی...درست مثل سال اولی می مونی...هر جا برای کار می ری می شنوی "آه...تازه مدرکت گرفتی؟ تازه کاری؟ " حالا اون نگاهه که بهت می کنن بماند....!

تا بالاخره شانس می یاری کار پیدا می کنی....خوشحال می شی ولی زود می فهمی که باید روی نقشه های رییس کار کنی...کسی بهت نمی ده که طرح بدی!

عاقل باشی بعد از یکی یا دو سال دستت می یاد که این دنیای حقیقی معماری و دیزاین که می گن دنیای رقابته (اگه بخوای کسی بشی) وگرنه تا دنیا دنیاست باید روی نقشه های جناب رییس کار کنی!‌

بابا حرف جالبی زد بهم...همون سالهای اول دانشگاه... گفت "تو معماری تنها در دو حالت می تونی سری تو سرها داشته باشی و پولدار بشی...یا بابات فرنگ گهری باشه یا مامانت زاها حدید..... تا وقتی از دانشگاه اومدی بیرون در شرکت رو باز کنن بگن "به به ..بفرمایید." و هر طرحی بدی بخاطر اسم مامان و بابات با سر براش پول بدن .....یا نه هیچ کاره هستی و شانست می زه و یه عده از طرحت خوششون می یاد و تو مسابقه برنده می شی..یکدفعه همه عاشق کارهات می شن و کارت می گیره...تا زنده هستی همون طرح رو با کمی تغییر برای کارهای مختلف می دی...یه عده معمار برات نقشه می کشن و تو هم پولها رو می شمری و چپ و راست مدال می گیری!

دنیای حقیقی معماری اینکه باید تلاش کنی وگرنه تا دنیا بر پاست باید برای این و اون نقشه بکشی ! (که البته اونم برای خودش زندگی هست...چرا که نه

٢:٠۳ ‎ق.ظ   |پيام هاي ديگران ()

فرق نداریم
سه‌شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۸

امروز وقتی سوار مترو بودم متوجه شدم که ما آدمها هیچ فرقی با هم نداریم...همه مثل هم هستیم...فقط بعضی ها سعی می کنن طوری لباس بپوشن و رفتار کنن که بقیه فکر کنند اونها با بقیه فرق دارند!

یه چی دیگه هم فهمیدم و اونم اینکه ما آدمها هرگز به چیزهایی که داریم قانع نیستیم...این وقت سال که همیشه اینجا قندیل می بندی.. آفتاب تو آسمونه غرمی زنیم که چرا باد می یاد !

 

 

 

۸:٢٢ ‎ب.ظ   |پيام هاي ديگران ()

پرواز
سه‌شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۸

تو آسمون Utah پرواز می کردم و از اون بالا به پایین نگاه می کردم...زیبا بود..انقدر زیبا که همه ساخته های بشر بنظرم ناچیز اومد...معماری بشری بی معنا شد....با خودم فکر کردم که ما آدمها هزاران سال هم که بگذره هرگز نمی تونیم طرحی مثل اون بدیدم پس شاید درست باشه اگه بگم God Is The Only Perfect Designer

خود پرواز مثل همیشه بد بود....ازپرواز می ترسم...از اینکه فکر کنم باید سوار هواپیما بشم می ترسم...از ارتفاع می ترسم احساس امنیت نمی کنم....از لحظه ای که سوار هواپیما شدم همش فکر می کردم که یه اتفاقی می افته...تا بالاخره ساعت ٢ نصفه شب خودم رو به خونه رسوندم...پرده ها رو زدم کنار و زیر نور ماه خوابیدم...(جدیدا صداهای عجیب غریبی از خونه می یاد که تنها شبها وقتی همه جا ساکته می شنوی! )

باز دو هفته دیگه باید سوار هواپیما بشم.....انگار هرچی ساعت پرواز بیشتر باشه ترس منم بیشتر می شه...اینبار ترسم بیشتره ...هم از پرواز و هم از ایران...نمی دونم چرا ولی از برگشتن به ایران می ترسم...

   

   

 

۸:٢٦ ‎ب.ظ   |پيام هاي ديگران ()

رفت
چهارشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۸

وقتی نمی نویسم یعنی فکرم آزاد نیست...یعنی زندگی راحتم نمی گذاره و هی گیر می ده....

یه زمانی فکر می کردم وقتی از دانشگاه بیرون بیام می تونم زندگی عادی داشته باشم...کار می کنم...راحت می شم از درس و پرزه و طرح و پایان نامه و هر چی که فکرم رو مشغول می کنه.....نمی دونستم که مشغها و پرزه های زندگی هزار مرتبه سختتر از کارهای دانشگاه هستند...

 

عمو مرد...سرش رو آروم گذاشت روی پشتی مبل و مدتی بعد از اینکه گفت "سرم درد می کنه" چشمهاشو بست و دیگه باز نکرد....

 

خدا رو قبول دارم و همیشه فکر می کنم که بهترین رو برای بنده هاش می خواد چون اگر غیر از این باشه که دیگه خدا نمی شه!....فقط گاهی دلم می خواست می تونستم باهاش حرف بزنم و بپرسم چرا؟ یا بپرسم چقدر دیگه باید صبر کنم؟

٩:۱٤ ‎ب.ظ   |پيام هاي ديگران ()

2003-2005 meyb.persianblog.ir | Powered by PersianBlog |